آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل !!
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل !!
اين بار که تاول پاهايم خشک شود
دوباره عاشقت مي شوم
دوباره راه مي افتم
دوباره گم مي شوم

گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی

خدا جونم بسه دیگه!
من از این بازی خسته شدم..............................
از زندگی از این همه تکرار خسته اماز های هوی کوچه وبازار خسته ام
دلگیرم از ستاره وآزرده ام زماه
امشب دگر زهر که وهر کار خسته امدل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
اوخ ...کزین حصار دل آزارخسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ ودنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم وبی یار خسته ام
تنها ودل گرفته وبی یارو بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

تا حالا شده دلت پر حرف باشه، اما وقتي مي خواي به زبون بياريش جز سكوت چيزي كسي ازت نشنوه؟؟؟
فكر كنم اينو تو "خانه اي از شن و مه" خوندم.... "مي خوام همه چيز رو از اول شروع كنم، به شرط اينكه اين دفعه از همون اول بميرم!" قشنگ بود..... و مناسب واسه حالم
شيشه اي مي شكند...
يكنفر مي پرسد، چرا شيشه شكست؟
مادري مي گويد، شايد اين رفع بلاست...
يكنفر زمزمه كرد: باد سرد وحشي، مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست
كاش امشب كه دلم، مثل آن شيشه ي مغرور شكست...
عابري خنده كنان مي آمد، تكه اي از آن را بر مي داشت، مرحمي بر دل تنگم مي شد...
امشب اما ديدم... هيچ كس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم:
آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟؟؟




تو هم درد مرا درمان نخواهي داد مي دانم
فقط ارامشم را مي دهي بر باد مي دانم
علي رغم تمام لحظه هاي اشنايي مان,
تو هم روزي نخواهي كرد از من ياد مي دانم .....!

هرچند هیچ حرف تازه ای برای گفتن نیست...ولی اومدم که بنویسم...اومدم که باشم...اومدم که...................................................................
دوست هستیم نه ؟؟!

و نه فرجام چنین خواهد شد،که کسی جز تو، تو را بشناسد

