مرگ باور های خوبم را ببین
گریه های بی غرورم را ببین
شانه هایم زیر بار غم شکست
شاخه های سبز اميدم شكست
عشق ما در شيشه ي فرهاد بود
عشق شيرين ريشه اش در باد بود
هيچ كس حرف صداقت را نزد
هيچ كس دل را بر اين دريا نزد
يكنفر امروز در چشمم شكست
يك نفر بار سفر بست و گسست
يك نفر با خاطراتم دور شد
يك نفر با قصه ها محشور شد...

تو اگر می دانستی... که چه دردی دارد
خنجر از دست رفیقان خوردن
از من خسته ی تنها نمی پرسیدی..... کای دوست..... چرا تنهایی؟؟؟!
.............................................................
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:4  توسط شیدا
|


