شيشه اي مي شكند...
يكنفر مي پرسد، چرا شيشه شكست؟
مادري مي گويد، شايد اين رفع بلاست...
يكنفر زمزمه كرد: باد سرد وحشي، مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست
كاش امشب كه دلم، مثل آن شيشه ي مغرور شكست...
عابري خنده كنان مي آمد، تكه اي از آن را بر مي داشت، مرحمي بر دل تنگم مي شد...
امشب اما ديدم... هيچ كس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم:
آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟؟؟

دلم...... ديگه يادم رفته دل نگرفته چجوري بود!!! فقط از رو شباهت دلم با روزاي قبلي هنوز مطمئنم كه دلم گرفته!!!.........................................................................................................................
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 2:0  توسط شیدا
|
