از زندگی از این همه تکرار خسته اماز های هوی کوچه وبازار خسته ام
دلگیرم از ستاره وآزرده ام زماه
امشب دگر زهر که وهر کار خسته امدل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
اوخ ...کزین حصار دل آزارخسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ ودنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم وبی یار خسته ام
تنها ودل گرفته وبی یارو بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

تا حالا شده دلت پر حرف باشه، اما وقتي مي خواي به زبون بياريش جز سكوت چيزي كسي ازت نشنوه؟؟؟
فكر كنم اينو تو "خانه اي از شن و مه" خوندم.... "مي خوام همه چيز رو از اول شروع كنم، به شرط اينكه اين دفعه از همون اول بميرم!" قشنگ بود..... و مناسب واسه حالم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 21:24  توسط شیدا
|